موش كوچولو و مادرش
یكی بود یكی نبود. موش كوچولو در لانه پیش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتنی می بافت.…
یكی بود یكی نبود. موش كوچولو در لانه پیش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتنی می بافت.…
در دهی کوچک ، امّا بسیار زیبا و با مردمانی مهربان و دلسوز، پسرکِ چوپانی زندگی می کرد.…
جوجه کوچولو بالاخره تخم خودش را شکست و از آن بیرون آمد. مامان مرغ با خوشحالی او را…
بهار بود. گنجشکی توی لانه اش سه تا تخم گذاشته بود و روی تخم ها خوابیده بود، او…
یکی بود يکی نبود، مورچه زحمتکشی در بیشهای زندگی می کرد. يک روز مورچه دانه سنگينی را برداشت…
چند تا بچّه توی کوچه، توپ بازی می کردند. یکی از بچه ها عینکی بود. یک دفعه توپ…
یکی بود، یکی نبود. یک کلافِ کاموا بود که فکر می کرد یک چیز کوچولو توی دلش تکان…
بزغاله تشنه اش بود. رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب…