کوروش بزرگ (پدر ایران: قسمت هشتم)

سلام بچهها
من فاطمه هستم و امروز میخوام هشتمین قسمت از داستان پدر ایران که زندگینامه کوروش بزرگ هست و از مجموعه داستانهای پادکست هزاردستان تعریف کنم.
در قسمت قبل شنیدیم که چطور کوروش با صحبت های شیرین، خردمندانه و پرقدرتش، آژیدهاک رو تحت تاثیر قرار داد و اونو به خودش علاقمند کرد طوری که آژیدهاک دستور داد به مناسبت بازگشت کوروش در سرتاسر کشور هفت شبانه روز جشن بر پا کنند.
حالا بشنوید ادامه ماجرا رو…
کوروش پس از کمی تصمیم گرفت هگمتانه ترک کنه و به انشان قلمرو فرمانروایی پدرش بره و مدتی پیش کمبوجیه و ماندانا، پدر و مادر واقعیش که حالا چشم به راهش بودند، بمونه.
از طرفی آژیدهاک با وجود اینکه از اومدن کوروش خوشحال بود اما از دست هارپاک بخاطر نافرمانی در کشتن کوروش در زمان نوزادیش، عصبانی بود و کینه به دل داشت. به همین دلیل منتظر موقعیتی بود تا او رو بخاطر اجرا نکردن دستوراتش، مجازات کنه.
پس یک روز هارپاک رو به کاخ دعوت کرد، دستور داد برای اونها سفره رنگینی از غذاهای مختلف بپزند.
آژیدهاک با دیدن هارپاک شروع کرد به تعریف کردن از او که تو سالهاست به پادشاهی ماد خدمت کردی و این مهمونی بخاطر زحمات تو .
هارپاک که تابحال چنین رفتار محبت آمیزی از سمت آژیدهاک ندیده بود، تعجب کرد و کمی نگران شد اما سکوت کرد و چیزی نگفت.
آژیدهاک مدام از خدمات هارپاک سپاسگزاری میکرد و هر چه که او بیشتر تعریف و تمجید میکرد، نگرانی و استرس هارپاک بیشتر میشد.
تا اینکه گفت من به پاس لطف هایی که به ما داشتی هدیه ای برات گرفتم و بعد به نگهبانان دستور داد هدیه رو بیاورند.
نگهبان ها که اومدند آژیدهاک گفت: بیا وزیر من. بیا و هدیه ات رو بگیر. هارپاک با پاهای لرزان سمت آژیدهاک رفت و وقتی چشمش به هدیه افتاد، خشکش زد چون چیزی که می دید رو باور نمی کرد. در همون لحظه آژیدهاک خنده بلندی کرد و پیروزمندانه گفت: ای هارپاک! ای وزیر گستاخ من! این هم سزای سرپیچی تو از من. تو دستور من رو که خواسته بودم کوروش رو در نوزادی بکشی، اجرا نکردی و بجای اون من پسر دهساله تو رو کشتم. این کار رو کردم که بفهمی نافرمانی از آژیدهاک بزرگترین اشتباه و تاوان سختی داره.
هارپاک با شنیدن این حرف از وحشت فریاد جان سوزی کشید و بلند بلند گریه کرد.
سالها گذشت و هارپاک با اینکه دلشکسته بود و غم بزرگی به دل داشت، هیچ چیز نگفت و شکایتی هم نکرد. البته اگر چه در ظاهر در حال انجام وظایف خود به آژیدهاک بود اما در خفا برای براندازی آژیدهاک و پادشاهی کوروش تلاش می کرد.
از طرفی کوروش این سالها رو در انشان گذرانده بود و برای خود جوانی بالابلند، نیرومند، پرتوان، پهلوان و جنگاور شده بود. هر کس که اون رو می دید شیفته بزرگ منشی، دلیری، شجاعت، دانایی هوش، ذکاوت و پاکی او می شد. او که رسم کشورداری و مردم داری رو به نیکی در این مدت آموخته بود، روز به روز بیشتر و بیشتر آماده فرمانروایی میشد. تا اینکه روز موعود فرا رسید.
هارپاک که در این سالها دلش از ظلم و ستم آژیدهاک خون شده بود، با کمک یارانش تمام شرایط رو محیا کرد و بعد نامه ای برای کوروش نوشت و همه چیز رو براش توضیح داد. اما نمی دونست چطور این نامه رو به دست کوروش برسونه چون آژیدهاک از کمبوجیه پدر کوروش متنفر بود. از اونجایی که او همیشه می ترسید که کمبوجیه پادشاهیش رو از بین ببره، در مسیر بین هگمتانه و انشان تعداد زیادی نگهبان گذاشته بود تا اجازه نده هیچ نامه و خبری بدون اطلاع و مهر او رد و بدل بشه.
هارپاک پس از کمی فکر کردن ایده خیلی خوبی به ذهنش رسید. او خرگوشی شکار کرد، شکمش رو برید، نامه رو در شکم خرگوش گذاشت و اون رو جوری که دیده نشه دوخت. بعد خرگوش رو به یکی از نامه رسان ها که دوستش بود و او هم از ستم های آژیدهاک خسته شده بود، داد. نامه رسان به انشان که رسید، فورا به کاخ کوروش رفت و نامه هارپاک رو به دست او داد. کوروش با خوندن نامه متوجه شد چقدر مردم از ظلم و بی رحمی های آژیدهاک به ستوه اومدن و همه چشم به راه او هستند. همچنین متوجه شد که چقدر هارپاک در این سالها برای پادشاهیش تلاش کرده و اون رو مثل پسر خودش می دونه
او که با خوندن نامه خیلی خوشحال شد، سپاهی درست کرد و به همراه پدرش به سمت هگمتانه حرکت کردند.
آژیدهاک که متوجه ماجرا شد خیلی عصبانی شد و از اونجایی که از جنگ با کوروش می ترسید یکی از وزیران چیره دستش رو به سمت کوروش فرستاد تا شاید با چرب زبونی و وعده های مختلف، کوروش رو منصرف کنه. اما کوروش به حرف های او توجه نکرد و پرقدرت جواب داد به پدر بزرگم بگو من دارم به هگمتانه میام و زودتر از اون چه که تصور کنی، به کاخ تو می رسم.
آژیدهاک با شنیدن جواب کوروش بیشتر عصبانی شد و به هارپاک دستور داد سپاهش رو جمع کنه و به جنگ کوروش بره.
دو سپاه که به هم رسیدند، کوروش جلو اومد و گفت: ای سربازان و آزاد مردان ماد! می دونم که همه شما من رو به نیکی می شناسید و نی دونید که مت اهل خونریزی و دشمنی نیستم. من دوستدار دانایی و خردم. درسته که نوه آژیدهاکم ولی از ظلم و ستم بیزارم. من نیومدم تا شما رو بکشم یا به اسارت ببرم، من اومدم تا شما رو به آزادی برسونم، شهرهای ویران رو آباد کنم و کشور رو از سیاهی و تباهی پاک کنم. من اومدم با روشی نو و پر از روشنایی فرمانروایی کنم و ماد و پارس و انشان و کشورهای دیگه رو با هم متحد کنم. بدونید که سیاهی هیچ وقت بر روشنی پیروز نمیشه حالا تصمیم با شما است که سمت نور برید یا تاریکی.
با سخنان زیبای کوروش برقی از امید در چشمان سپاهیان افتاد و وقتی هارپاک هم به اونها گفت که سمت کوروش برید، بیشترشون قبول کردند. تنها تعداد کمی که از خویشان و نزدیکان آژیدهاک بودند، در سپاه آژیدهاک موندند و جنگیدند که در نهایت هم شکست خوردند.
پادشاه ماد وقتی از شکست ننگینش مطلع شد، آشفته و پریشون به خود می پیچید و بر زمین و آسمون نفرین می فرستاد. او که مغ های خوابگزار رو مسبب این اتفاق می دونست دستور داد اونها رو به زندان ببرند و شکنجه کنند. او تا لحظه آخر تلاش کرد در برابر سپاه کوروش مقاومت کنه اما در نهایت شکست خورد و پادشاهی سی و پنج ساله خودش و پادشاهی ۱۲۸ ساله ماد به پایان رسید اگر چه کوروش هیچ گاه او رو نکشت و همیشه با نیکی با او رفتار کرد اما آژیدهاک تا آخر عمر خشمگین بود و به همه ناسزا می گفت. بله بچه های عزیزم به این شکل کوروش به کمک پدرش و هارپاک بر تخت پادشاهی نشست و سلسله هخامنشی رو با دلی آگاه و با شایستگی تمام بنیانگذاری کرد.
💫از مجموعه پادکست هزاردستان که در اپلیکیشن کست باکس و کانال یوتیوب هزاردستان منتشر می شود و هدف آن آشنا کردن کودکان و نوجوانان با تاریخ، هنر و فرهنگ ایران زمین است. 💫
منبع:
کتاب پدر ایران
نوشته دکتر میرجلال الدین کزازی
موسیقی:
تصنیف هزاردستان: سالار عقیلی
تصنیف مشق عشق : علیرضا قربانی
آواز دشتی از آلبوم به یاد عارف : محمدرضا شجریان
تصنیف ایران جوان: شهرام ناظری
بازنویسی و اجرا: فاطمه معدنی