داستان کوروش بزرگ (قسمت هشتم)
کوروش بزرگ (پدر ایران: قسمت هشتم) سلام بچهها من فاطمه هستم و امروز میخوام هشتمین قسمت از داستان…
کوروش بزرگ (پدر ایران: قسمت هشتم) سلام بچهها من فاطمه هستم و امروز میخوام هشتمین قسمت از داستان…
صبحی خاکستری بود. مه همهجا را گرفته بود؛ خیابان، درختها، حتی پنجرهی اتاق «آروین». او ایستاده بود جلوی…
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال…
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره اهمیت ملاقات های غیرمنتظره…
روزی چند شکارچی، بازی را باتیر زده بودند.باز پس از اینکه مقداری پرواز کرده بود جایی افتاده بود…
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی…
مسافری خسته که از راهی دور میآمد به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری…
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و…