کوروش بزرگ (پدر ایران: قسمت ششم)

داستان کوروش بزرگ 6

 

سلام بچه‌ها
من فاطمه هستم و امروز میخوام ششمین قسمت از داستان پدر ایران که زندگینامه کوروش بزرگ هست تعریف کنم.

 

در قسمت قبل شنیدیم که کوروش در ده سالگی در یک بازی کودکانه که به عنوان شاه انتخاب شده بود رفتاری کاملا شبیه به رفتار شاهان از خودش نشون داد که همه بچه ها رو متعجب کردو حتی دستور داد یکی از بچه ها رو که از فرمانش سرپیچی کرده بود شلاق بزنند.

از قضا پدر اون بچه، یکی از درباریان قصر آژیدهاک بود و وقتی خبر این اتفاق به گوش آژیدهاک رسید نگران شد که نکنه اون پسر نوه خودش باشه. پس به هارپاک دستور داد که پیش میترادات بره و در مورد داستان پرس و جو کنه

حالا بشنوید ادامه ماجرا رو…

هارپاک که خیلی عصبانی بود به سرعت به خونه چوپان رفت. میترادات با دیدن چهره خشمگین هارپاک متوجه داستان شد، رنگ از صورتش پرید شروع به لرزیدن کرد. هر چه هارپاک بیشتر داد میزد، میترادات بیشتر می ترسید و می لرزید تا اینکه در نهایت به گریه افتاد و اصل ماجرا رو مو به مو برای هارپاک تعریف کرد. او گفت چی شد که نتونست کوروش رو بکشه و چقدر برای بزرگ کردن کوروش اذیت شده چون او خیلی باهوش و منش و رفتارش کاملا شبیه پادشاهان. میترادات تعریف کرد که در این ده سال بارها و بارها از من پرسیدند چطور کوروش فرزند تو در حالیکه نه چهره اش و نه گفتار و کردارش شبیه تو نیست.
بعد گریه کنان در برابر هارپاک زانو زد گفت: میدونم که گناهکارم و کارم قابل بخشش نیست تو این ده سال هم به اندازه کافی رنج بردم و حرف شنیدم. اما ازت میخوام که من رو ببخشی و آسیبی هم به کوروش نزنی. اگر دستور بدی میرم و اون رو پیشت میارم.

 

هارپاک که توفان خشمش کم کم آروم شده بود به فکر فرو برد . او که مردی عاقل بود به دنبال راهی میگشت که خونی ریخته نشه و بتونه این گره رو بدون مشکل و با کمترین زیان حل کنه.
پس از مدتی فکر کردن گفت: ای چوپان هرچند که گناهت قابل بخشش نیست اما برای اینکه ببخشمت و آسیبی به کسی وارد نشه باید کاری که میگم رو با دقت انجام بدی. میدونم که کوروش خیلی از تو حرف شنوی داره. ازت میخوام که او رو از این راز بزرگ مطلع کنی و جوری بهش بگی که کمترین آزار رو ببینه و اذیت نشه.
میترادات با شنیدن دستور هارپاک به سرعت به سمت کوه و دشت رفت تا بتونه کوروش رو که به شکار رفته بود، پیدا کنه.
او پس از کمی گشتن کوروش رو در پیچ دره ای در حال تیراندازی پیدا کرد. کوروش با دیدن میترادات اول تصور کرد که قرار باز نصیحت های مختلف بشنوه اما بعد متوجه شد که این بار چهره میترادات کاملا متفاوت و انگار قصد داره حرف مهمی به او بزنه.
پس کوروش بی هیچ حرفی یکجا نشست و میترادات آروم آروم داستان راز ده ساله رو براش تعریف کرد.
پس از اینکه حرف های چوپان تموم شد، لبخندی به چهره کوروش نشست و گفت: ای مرد بزرگ من خیلی وقت متوجه این شدم که فرزند شما نیستم و بی صبرانه منتظر بودم تا پیشم بیای و حقیقت رو به من بگی. نگران هیچ چیز نباش و از هیچ چیز نترس. من اجازه نمیدم به تو و سپاکو که من رو با مهربونی بزرگ کرده و مثل یک مادر واقعی با من رفتار کرده، آسیبی برسه. شما جون من رو نجات دادید و مطمئن باشید برای همیشه در امان هستید.

کوروش این حرف ها رو زد و به سرعت به سمت خونه شون دوید تا با هارپاک صحبت کنه.
به محض اینکه هارپاک رو دید انگار که وزیر خودش رو دیده باشه، با عصبانیت سر او داد زد و گفت: تو چطور تونستی اجازه بدی یک نوزاد کشته بشه حتی اگر فرمان از طرف آژیدهاک باشه؟ تو چه وزیری هستی که شاه رو از این تصمیم منصرف نکردی و میخواستی جون یک بچه بیگناه رو فقط بخاطر یک خواب بگیری؟ چطور تونستی تو این ده سال راحت بخوابی و آرامش داشته باشی؟ من از دستور آژیدهاک خیلی تعجب نکردم چون او شاه و این رفتار ستمگرانه از او بعید نیست و حق داره که برای ادامه پادشاهیش بترسه. من بیش از این از همدستی و همراهی تو تعجب کردم. تو که وزیر این کشور هستی و باید تصمیمات عاقلانه بگیری.

هارپاک که از صحبت های مقتدرانه کوروش خشکش زده بود با خودش گفت: بی شک این پسر همون کوروش نوه آژیدهاک. او فرد سرنوشت سازی خواهد شد و آینده درخشانی خواهد داشت. بعد رو به کوروش کرد و گفت:
ای شاهزاده عزیز. دلتون همیشه شاد باشه و تنتون همواره سلامت. بله من گناهکارم و شما حق دارید که از دیت من عصبانی باشید اما شما آژیدهاک رو نمیشناسید. من اگر این فرمان رو اجرا کردم از ترس خشم او بوده.

کوروش باشنیدن این حرف گفت: من تو رو می بخشم چون تو وزیر عاقل و کاردانی هستی و قراره که در آینده هم وزیر من بشی

هارپاک لبخندی زد و جواب داد: از اینکه تو رو زنده و این چنین می بینم خیلی خوشحالم چون من با اینکه جهان دیده ام و سرد و گرم روزگار رو بارها و بارها چشیدم اما تابحال نوجوانی مثل تو نديدم که اینطور دانا و پخته رفتار کنه و اطمینان دارم خداوند تو رو برای پادشاهی انتخاب کرده ولی از چیزی که وحشت دارم این که پدربزرگت چندین بار در خواب دیده بو که تو پادشاهی رو از او می گیری بخاطر همین تو رو دشمن خودش می دونه. حالا اگر بفهمه که زنده هستی چه کار میکنه و چه بلایی سرت میاره؟ تو چطور میتونی از خشم و ستم آژیدهاک در امان باشی؟
کورورش با آرامش جواب داد: تو نگران هیچ چیز نباش و اصلا نترس فقط من رو به کاخ آژیدهاک ببر. اهورامزدا به من کمک میکنه تا راه چاره ای برای این مشکل پیدا کنم.
بعد وسایلش رو جمع کرد و به همراه میترادات و سپاکو و هارپاک به سمت هگمتانه پایتخت ماد حرکت کرد.

حالا به نظرتون در کاخ آژیدهاک چه اتفاقی برای کوروش رخ میده؟ آیا آژیدهاک به او آسیب میزنه؟ کوروش چطور میتونه جون خودش رو نجات بده؟

بچه های عزیزم برای دونستن جواب این سوال ها حتما قسمت بعد رو گوش کنید. همیشه شاد و سربلند باشید تا قسمت بعدی خدا یار و نگهدارتون.

این داستان از مجموعه داستان‌های هزاردستان ایران زمین که قصد داره شما رو با تاریخ، هنر و فرهنگ کشورمون ایران بیشتر آشنا کنه

 

 

نویسنده، گردآورنده و راوی: فاطمه معدنی

 

منبع: پدر ایران نوشته دکتر میرجلال‌الدین کزازی

 

امتیاز دهید