یک شب بسیار سرد زمستان بود. تعدادی میمون بالای درختی نشسته و به شاخه های درخت چسبیده بودند. یکی از میمون ها گفت: ای کاش می توانستیم آتشی پیدا کنیم و به کمک آن خودمان را گرم کنیم.

داستان میمون های نادان

ناگهان آن ها متوجه ی دسته ای از کرم های شب تاب شدند که از آن جا عبور می کردند. یکی از میمون ها که از همه جوان تر بود فکر کرد که آن ها شعله های آتشند. پس یکی از آن ها را گرفت و زیر یک برگ خشک گذاشت و شروع کرد به فوت کردن آن. بقیه ی میمون ها هم همین کار را کردند.

گنجشکی که در حال پرواز به سمت آشیانه اش بود میمون ها را دید که یک کرم شب تاب را گرفته اند و آن را زیر یک برگ قرار داده اند و آن را فوت می کنند. گنجشک خنده اش گرفت و گفت: ای میمون های بیسواد، این چیزی که شما گرفته اید کرم شب تاب است نه شعله‌ی آتش.

گنجشک گفت: به نظرم بهتر است شما به یک غار بروید تا از این سرما در امان باشید. اما میمون ها به حرف های گنجشک اعتنایی نکردند و به فوت کردن آن ادامه دادند.

بعد از مدتی میمون ها خیلی خسته شدند و فهمیدند که گنجشک خانم راست گفته بود. پس تصمیم گرفتند کرم شب تاب بیچاره را آزاد کنند و به یک غاری که در همان نزدیکی است بروند تا خود را از این سرمای کشنده نجات دهند.

📚منبع: tebyan.net

امتیاز دهید