میمون کوچولو خانه‌اش را خیلی دوست داشت. خانه‌ی او در یک شهر بزرگ، در یک باغ‌وحش بزرگ و در یک قفس بزرگ بود. یک قفس زیبا با نرده‌های آبی و چند درخت بزرگ و قشنگ. میمون کوچولو همیشه از میله‌های قفس بالا می‌رفت و روی شاخه‌های درخت در قفس تاب می‌خورد.

داستان بچه میمون روی لباس

عضی وقت‌ها آدم‌هایی که برای تماشای حیوان‌ها به باغ وحش می‌آمدند، برایش خوراکی می‌ریختند، از تخمه و سیب گرفته تا آب‌میوه. میمون کوچولو عاشق خوراکی‌هایی بود که آدم‌ها برایش می‌آوردند. او خیلی خوش‌بخت بود و هیچ غصّه‌ای نداشت. تا اینکه یک روز پسر بچه‌ای به دیدن او آمد. پسر بچه کنار قفس ایستاد و تکه‌ای سیب توی قفس انداخت؛ اما میمون کوچولو مثل همیشه ندوید تا سیب را بردارد؛ چون تمام حواسش پیش بچه میمونی بود که روی لباس پسر بود.

بچه میمونِ روی لباس، روی درخت بلندی نشسته بود که از درخت‌های باغ‌وحش هم بلندتر بود و دور و برش هم به هم بجای میله های آهنی پر از درخت‌های بلند بود. میمون کوچولو کمی به عکس نگاه کرد و بعد با خودش گفت: مگر می شود خانه‌ی این میمون از خانه‌ی من قشنگتر باشد؟ من گمان می‌کردم بهترین خانه‌ی دنیا را دارم.

میمون کوچولو از وقتی به دنیا آمده بود، توی همین قفس زندگی میکرد. هیچوقت متوجّه میله‌های دور قفس نشده بود. دور تا دور قفس او پر از میله‌های آهنی بود. میمون کوچولو با تعجب گفت: یعنی خانه‌ی آن میمون کجاست؟

از آن روز به بعد میمون کوچولو دیگر خوشحال نبود. او هر روز صبح از خواب بیدار میشد و گوشه ی قفس می‌نشست و به عکس لباس پسربچه فکر می‌کرد؛ به عکس میمون و خانه‌ی قشنگ او بدون میله های آهنی. میمون کوچولو آنقدر فکر کرد و فکر کرد تا مریض شد. آقای دکتر او را معاینه کرد و با ناراحتی گفت: این میمون اصلا حالش خوب نیست. تنها راه زنده ماندنش این است که به جنگل برگردد.

میمون کوچولو حرف‌های آقای دکتر را شنید؛ اما منظور دکتر را از جنگل نفهمید؛ چون او اصلاً نمی دانست جنگل کجاست. کم‌کم حال میمون کوچولو بد و بدتر شد. سرانجام یک روز آقای نگهبان او را در قفس کوچکی گذاشت و با ماشین از باغ وحش برد. در راه، میمون خواب بود. وقتی بیدار شد و چشمهایش را باز کرد، حسابی تعجب کرد. اینجا همان خانه‌ی قشنگ میمونِ روی لباس بود. یک خانه پر از درخت بدون میله‌های آهنی. میمون کوچولو با خوشحالی به طرف درخت‌ها دوید، از یکی از درخت‌ها بالا رفت و روی آن نشست؛ درست مثل بچه میمون روی عکس لباس پسر بچه.

📝نویسنده: لیلا خیامی
📚منبع: tebyan.net

امتیاز دهید