يک سه‌تار نو و بی روپوش در دست داشت و يخه باز و بی هوا راه می آمد از پله های مسجد شاه به عجله پايين امد و از ميان بساط خرده ريز فروش ها و از لای مردمی که در ميان بساط گسترده آنان، دنبال چيزهايی که خودشان هم نمی دانستند، می گشتند، داشت به زحمت رد می شد.

داستان سه تار

سه تار را روی شکم نگه داشته بود و با دست ديگر، سيم های آن را می پاييد که به دکمه ی لباس کسی يا به گوشه ی چیزی گير نکند و پاره نشود، عاقبت امروز توانسته بود به آرزوی خود برسد. ديگر احتياج نبود وقتی به مجلسی می خواهد برود، از ديگران تار بگيرد و به قيمت خون پدرشان کرايه بدهد و تازه بار منت شان را هم بکشد.

موهايش آشفته بود و روی پيشانی اش می ريخت و جلوی چشم راستش را می گرفت. گونه هايش گود افتاده و قيافه اش زرد بود.ولی سر پا بند نبود و از وجد و شعف می دويد. اگر مجلسی بود و مناسبتی داشت، وقتی سر وجد می آمد، می خواند و تار می زد و خوشبختی های نهفته و شادمانی های درونی خود را در همه نفوذ می داد. ولی حالا ميان مردمی که معلوم نبود به چه کاری در آن اطراف می لوليدند، جز اينکه بدود و خود را زودتر به جايی برساند چه می توانست بکند؟

از خوشحالی می دويد و به سه‌تاری فکر می کرد که اکنون مال خودش بود فکر می کرد که ديگر وقتی سرحال آمد و زخمه را با قدرت و بی اختيار سيم های تار آشنا خواهد کرد، ته دلش از اين واهمه خواهد داشت که مبادا سيم ها پاره شود و صاحب تار، روز روشن او را از شب تار هم تارتر کند.

از اين فکر راحت شده بود. فکر می کرد که از اين پس چنان هنرنمايی خواهد کرد و چنان داد خود را از سه‌تار خواهد گرفت و چنان شوری از ان برخواهد اورد که خودش هم تابش را نياورد و بی اختيار به گريه بيافتد. حتم داشت فقط وقتی که از صدای ساز خودش به گريه بيافتد، خوب نواخته تا به حال نتوانسته بود آن طور که خودش ميخواهد بنوازد. همه اش برای مردم تار زده بود؛ برای مردمی که شادمانی های گم شده و گريخته خود را در صدای تار او ودرته آواز حزين او ميجستند.

اينهمه شبها که در مجالس عيش و سرور آواز خوانده بود و ساز زده بود، در مجالس عيش و سروری که برای او فقط يک شادمانی ناراحت کننده و ساختگی مياورد. در اين همه شبها نتوانسته بود از صدای خودش به گريه بيفتد نتوانسته بودچنان ساز بزند که خودش را به گريه بياندازد. يا مجالس مناسب نبود و مردمی که به او پول ميدادند و دعوتش ميکردند، نمی خواستند اشک های او را تحويل بگيرند، و يا خود او از ترس اين که مبادا سيمها پاره شود زخمه را خيلی ملايم تر و اهسته تراز آنچه که می توانست بالا و پايين می برد. اين را هم حتم داشت، حتم داشت که تا به حال، خيلی ملايم تر و خيلی با احتياط تر از ان چه که می توانسته تار زده و آواز خوانده.

می خواست که ديگر ملالتی در کار نياورد. می خواست که ديگر احتياط نکند حالا که توانسته بود با اين پول هاي به قول خودش «بی برکت»سازی بخرد، حالا به آرزوی خود رسيده بود. حالا ساز مال خودش بود. حالا ميتوانست چنان تار بزند که خودش به گريه بيفتد. سه سال بود که آواز خوانی ميکرد. مدرسه را به خاطر همين ول کرده بود.

هميشه ته کلاس نشسته بود وبرای خودش زمزمه ميکرد. ديگران اهميتی نميدادند وملتفت نمی شدند، ولی معلم حساب شان خيلی سخت گير بود واز زمزمه ی او چنان بدش می امد که عصبانی می شد و از کلاس قهر ميکرد سه چهار بار التزام داده بود که سرکلاس زمزمه نکند؛ ولی مگر ممکن بود؟ فقط سال آخر ديگر کسی زمزمه ی او را از ته کلاس نمی شنيد. آن قدر خسته بود و ان قدر شبها بيداری کشيده بود که يا تا ظهر در رخت خواب می ماند و يا سر کلاس می خوابيد.ولی اين داستان نيز چندان طول نکشيد و به زودی مدرسه را ول کرد.

سال اول خيلی خودش را خسته کرده بود. هر شب آواز خوانده بود و ساز زده بود و هر روز تا ظهر خوابيده بود ولی بعد ها کم کم به کار خود ترتيبی داده بود وهفته ای سه شب بيش تر دعوت اشخاص را نمی پذيرفت.کم کم برای خودش سرشناس هم شده بود و ديگر احتياج نداشت که به اين دسته موزيکال يا آن دسته ديگر مراجعه کند مردم او را شناخته بودند و دم درخانه ی محقرشان به مادرش می سپردند و حتم داشتند که خواهد آمد وبه اين طريق، شب خوشی را خواهند گذراند. با وجود اين، هنوز کار کشنده ای بود.

مادرش حس می کرد که روز به روز بيشتر تکيده می شود. خود او به اين مسئاله توجهی نداشت. فقط در فکر اين بود که تاری داشته باشد. و بتواند با تاری که مال خودش باشد، آن طوری که دلش می خواهد تار بزند. اين هم به آسانی ممکن نبود. فقط در اين اواخر، با شباش هايی که در يک عروسی آبرومند به او رسيده بود، توانسته بود چيزی کنار بگذارد و يک سه تار نو بخرد و اکنون که صاحب تار شده بود نمی دانست ديگر چه آرزويی دارد. لابد می شد آرزوهای بيش تری هم داشت. هنوز به اين مسئله فکر نکرده بود و حالا فقط در فکر اين بود که زودتر خود را به جايی برساند و سه تار خود را درست رسيدگی کند و توی کوکش برود.

حتی در همان عيش و سرورهای ساختگی، وقتی تار زير دستش بود و با آهنگ آن آوازی را می خواند، چنان در بی خبری فرو می رفت وچنان آسوده می شد که هرگز دلش نمی خوا ست تار را زمين بگذارد. ولی مگر ممکن بود؟ خانه ی ديگران بود وعيش وسرور ديگران و او فقط می بايست مجلس ديگران را گرم کند.

در همه اين بی خبری ها هنوز نتوانسته بود خودش را گرم کند. نتوانسته بود دل خودش را گرم کند. در شب های دراز زمستان، وقتی از اين گونه مجالس خسته و هلاک بر می گشت و راه خانه ی خود را در تاريکی ها می جست، احتياج به اين گرمای درونی را چنان زنده و جان گرفته حس می کرد که می پنداشت شايد بی وجود آن، نتواند خود را تا به خانه هم برساند.

چندين بار در اين گونه مواقع وحشت کرده بود و به دنبال اين گمگشته ی خود، چه بسا شب ها که تا صبح در گوشه ی ميخانه ها به روز آورده بود. خيلی ضعيف بود. در نظر اول خيلی بيش تر به يک آدم ترياکی می ماند ولی شوری که امروز در او بود و گرمايی که از يک ساعت پيش تا کنون از وقتی که صاحب سه تار شده بود در خود حس می کرد، گونه هايش را گل انداخته بود و پيشانيش را داغ می کرد.

با اين افکار خود، دم در مسجد شاه رسيده بود و روی سنگ آستان آن پا گذاشته بود که پسرک عطر فروشی که روی سکوی کنار در مسجد، دکان خود را می پاييد و به انتظار مشتری تسبيح ميگرداند، از پشت بساط خود پايين جست و مچ دست اورا گرفت: لا مذهب! با اين حالت کفر توی مسجد؟! توی خانه ی خدا؟

رشته ی افکار او گسيخته شد.گرمايی که به دل او راه می يافت محو شد.. اول کمی گيج شد و بعد کم کم دريافت که پسرک چه می گويد. هنوز کسی ملتفت نشده بود. رفت وآمدها زياد نبود. همه سرگرم بساط خرده ريز فروشها بودند. او چيزی نگفت. کوششی کرد تا مچ خود را رها کند وبه راه خود ادامه بد هد، ولی پسرک عطر فروش ول کن نبود مچ دست او را گرفته بود و پشت سر هم لعنت می فرستاد و داد و بی داد می کرد: مرتيکه ی بی دين، از خدا خجالت نمی کشی؟! آخه شرمی، حيايی.

او يک بار ديگر کوشش کرد که مچ دست خود را رها کند و پی کار خود برود، ولی پسرک به اين آسانی راضی نبود و گويی می خواست تلافی کسادی خود را سر او در بياورد. کم کم يکی دو نفر ملتفت شده بودند و دور آنها جمع ميشدند؛ ولی هنوز کسی نمی دانست چه خبر است. هنوز کسی دخالت نمی کرد.

او خيلی معطل شده بود. پيدا بود که به زودی وقايعی رخ خواهد داد. اما سرمايی که دل او را می گرفت دوباره بر طرف شد. گرمايی در دل خود، و بعد هم در مغز خود، حس کرد. برافروخته شد. عنان خود را از دست داد و با دست ديگرش سيلی محکمی زير گوش پسرک نواخت. نفس پسرک بريد و لعنت ها و فحش های خود را خورد. يک دم سرش گيج رفت. مچ ، دست او را فراموش کرده بود و صورت خود را با دو دست می ماليد ولی يک مرتبه ملتفت شده و از جا پريد. او با سه تارش داشت وارد مسجد می شد که پسرک دامن کتش را چسبيد ومچ دستش را دوباره گرفت.

دعوا در گرفته بود. خيلی ها دخالت کردند. پسرک هنوز فرياد ميکرد، فحش می داد و به بی دينها لعنت می فرستاد و از اهانتی که به آستانه در خانه خدا وارد آمده بود، جوش می خورد و مسلمانان را به کمک می خواست. هيچ کس نفهميد چه طور شد. خود او هم ملتفت نشد.

فقط وقتی که سه تار او با کاسه ی چوبی اش به زمين خورد و با يک صدای کوتاه وطنين دار شکست وسه پاره شد و سيم هايش در هم پيچيده و لوله شده، به کناری پريد و او مات و متحير در کناری ايستاد و به جمعيت نگريست. پسرک عطر فروش که حتم داشت وظيفه ی دينی خودرا خوب انجام داده است، آسوده خاطر شد.از ته دل شکری کرد و دوباره پشت بساط خود رفت و سر و صورت خود را مرتب کرد و تسبيح به دست مشغول ذکر گفتن شد.

تمام افکار او، هم چون سيم های سه تارش درهم پيچيده و لوله شده در ته سرمايی که باز به دلش راه می يافت و کم کم به مغزش نيز سرايت میکرد، يخ زده بود ودر گوشه ای کز کرده، افتاده بود و پياله اميدش همچون کاسه اين ساز نو يافته سه پاره شده بود و پاره های آن انگار قلب او را چاک می زد.

📝نویسنده: جلال آل احمد
📚منبع: parceh.com

امتیاز دهید