صدای درون مه
صبحی خاکستری بود. مه همهجا را گرفته بود؛ خیابان، درختها، حتی پنجرهی اتاق «آروین». او ایستاده بود جلوی…
صبحی خاکستری بود. مه همهجا را گرفته بود؛ خیابان، درختها، حتی پنجرهی اتاق «آروین». او ایستاده بود جلوی…
خورشید شکستناپذیر (شب یلدا/شب چله) سلام بچهها من فاطمه معدنی هستم و میخوام امروز براتون داستانی تعریف…
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال…
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره اهمیت ملاقات های غیرمنتظره…
روزی چند شکارچی، بازی را باتیر زده بودند.باز پس از اینکه مقداری پرواز کرده بود جایی افتاده بود…
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بینندهای را به خود جلب میکرد. همه آرزوی…
مسافری خسته که از راهی دور میآمد به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری…
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و…