از آخرهای زمستان به اين طرف عروس توكا در قفس بود. قفس از چوب بود و ميله های نازكی از آهن داشت. صاحب قفس از لای اين ميله ها به توكا آب و دانه می داد و خوشحاليش اين بود كه توكا در بهار برايش آواز می خواند.

داستان توکایی در قفس

صبح ها كه سر كار می رفت قفس توكا را هم با خودش می برد و آن را به شاخه يك درخت آويزان می كرد و بعد دنبال كارش می رفت. صاحب قفس ظهر پيش توكا می آمد و از دانه هاس برنج ناهارش به او می داد و می گفت: بخوان. توكا هم برای او مي خواند. آنقدر می خواند تا او ناهارش را می خورد.

اما توكا دلگير بود. خسته می شد. خوشش نمی آمد كه آوازش اينجور بيخود حرام می شود. بدتر از همه اينكه در قفس بود. توكا می گفت چرا او بايد در قفس بماند و مثل توكاهای ديگر آزاد نباشد. زندگی او كور و خفه بود.

در ميان قفس هيچ جا را نمي ديد و از ميان ميله ها هر جا را كه مي شد ديد آنقدر می ديد كه از تكرار آن خسته می شد حس می كرد با وجود آب و دانه فراوان روز به روز ناتوان تر می شود و به جای آن، ميل به آزادی در او قوت می گيرد.

زندگی بدون آزادی برای او معنايی نداشت. توكا يك روز به صاحب قفس گفت: من و شما هر دو جوان هستيم. نگذاريد من اينطور محروم باشم.

-چه كار كنم مرا آزاد كنيد؟

صاحب قفس خنديد و گفت آنها كه اسيرند بايد اين را بگويند. اما بيچاره آب و دانه ای كه اينجا هست بيرون گير نمی آيد.

توكا گفت: هر قدر هم گرسنگی باشد در آزادی لذتی هست كه به گرسنگی و سختی هايش می ارزد.

مرد گفت: اينها حرف است. درهمين قفس شمرده شمرده راه برو اما بلند بلند آواز بخوان. آنقدر هم حرف نزن و شكايت نكن. بعدها عادت می كنی.

توكا گفت: من خواندنم نمی آيد. از تمام لذت های زندگی محروم شده ام. خوردن و خوابيدن برای من زندگی نيست. وقتی پرنده نتواند هر قدر دلش می خواهد پرواز كند خواندن هم يادش می رود.

صاحب قفس گفت: اين هم يادت باشد كه توكايی را كه نمی خواند، لای پلو می گذارند. و بعد راهش را كشيد و رفت. توكا اين حرف را كه شنيد ترسيد. اما صاحب قفس رفته بود و جواب گفتن فايده ای نداشت.

توكا با خودش گفت: حرف زدن با اين جوان فايده ای ندارد. من بايد در تلاش خودم باشم. اينجور زندگي اصلا نباشد بهتر است. آن هم حالا كه بهار آمده است. به من می گويند عروس توكا.
من از توكاهای كوهی هستم نه از اين توكاهای باغ كه تا زمستان آمد دسته جمعی كنار خانه آدمها می روند و پا به تله می دهند.

در همين وقت چشمش به دسته ای از توكاها افتاد كه از روی درخت ميمرز(درختی جنگلی) پايين آمدند و روی چمن سبز نشستند و به جست و خيز مشغول شدند. بعد هم صدای چند توكای كوهی را شنيد كه بالای سرش پرواز می كردند.

با خودش گفت: ييلاقيها به قشلاق می روند و قشلاقيها جا عوض می كنند. حتی توكاهای باغ از يك جا ماندن خسته شده اند. وای به حال من.

توكا در اين فكر بود كه ديد غاز بزرگی دارد سنگين سنگين روی چمن ها راه می رود. توكا گفت غصه خوردن كه فايده ای ندارد لااقل با اين حيوان ها حرف بزنم ببينم چه می شود. اين بود كه گفت:

” سلام آقای غاز. از بس روی بنفشه های خودرو قدم زده ايد پاهايتان بنفش شده است.”

غاز كه همان پايين بدن سنگينش را غل غل تكان مي داد ايستاد و پرسيد “كی هستی…كجايی؟”

توكا گفت:”منم. عروس توكا”.

غاز گفت:”خب. بيا جلو”

توكا گفت:”مگر نمی بينی من توی قفسم. حوصله ام سر رفته. می خواهم با شما حرف بزنم. “

غاز سفيد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:”رفقای شما همه از اينجا رفته اند. مگر نمی دانی كه بهار شده است. فقط تنبلهايشان مانده اند. مثل اين توكاهای باغ”

عروس توكا گفت: “مي دانم. من الآن بيشتر از همه وقت می فهمم كه بهار آمده است. اما آخر من توی قفسم.”

غاز گفت:” خب. برای خوانندگی تان است كه آنقدر زجر می بينيد. پس چرا ما را درقفس نمی اندازند؟”

عروس توكا خواست حرفی بزند. اما غاز سلانه سلانه راهش را پيش كشيد و رفت.

عروس توكا خيلی افسوس خورد كه چرا با غاز حرف زده است. سرش را لای پرش برد تاشايد كمی چرت بزند.

در همين وقت سرشاخه های شمشاد ها تكان خوردند و برگهای خشك روی زمين خش خش به صدا درآمدند. توكا خيال كرد خرگوشی گذرش آن پايين افتاده اما همين كه سرش را بلند كرد چشمش به يك شوكای(شوكا: گوزن) شسته رفته افتاد كه با احتياط اما خوشحال و گردن كشيده خودش را به اينجا رسانده بود.

توكا با خودش گفت :ببين آزادی چطور هر جانداری را رو می آورد و به او جرئت مي دهد؟ يك شوكای جوان چرا كنان تا نزديك آبادی می آيد بی خيال از اينكه شكارچيها به سرش بريزند. خوشا به حالشان قوت قلب دارند.

توكا با صدای بلند گفت: “خوش به حال شما آقای شوكا”.

شوكا تا اسم خودش را شنيد ايستاد و سرش را بالا گرفت و با چشمهای درشتش توكا را در قفس ديد و از حرف توكا چيزی نفهميد فقط فكر كرد اين بيچاره در چه جای تنگی منزل دارد.

توكا گفت :”مرا توی اين قفس انداخته اند كه برايشان آواز بخوانم! آقای شوكا شما كه حيوان باهوشی هستيد كاش كاری می كرديد كه گره اين قفل باز می شد. “

شوكای جوان سر تكان داد و با بو كشيدن چند بوته فكرش را جمع و جور كرد و گفت: “توكا هوش تنها كافی نيست. وسيله لازم است. سم های نازك من گره كار ترا باز نمی كند. باز هم فكر كن ببين چقدر توانايی داری.”

توكا آه كشيد . گفت:”می دانم. اين را هم می دانم كه ديگر نمی توانم در اين قفس زندگی كنم. اگر توانستم خودم را از اين قفس خلاص كنم می دانم چطور با او خداحافظی كنم و به توكاهای چشم و گوش بسته كه به هوای دانه به دام می افتند چه بگويم.”

با شنيدن صدای توكا چند پرنده هم آمدند و رو به شاخه های همان درخت نشستند و حرف های توكا را كه شنيدند به علامت تصديق سر تكان دادند. يك داركوب تند و تند نوكش را به درخت زد و صدای او در جنگل پيچيد.

همين كه دور و بر درخت شلوغ شد شوكا به توكا گفت:”ديگر وقت رفتن من است. اميدوارم خودت راه نجات خودت را پيدا كنی.”

اين را كه گفت سم های بلندش را به زمين كشيد و دور شد.

وقتی شوكا رفت، توكا تا آنجا كه می شد از قفس دور شدنش را تماشا كرد و باز چشمش را به دور و بر چرخاند. سرتاپای او چشم و گوش شده بود. توكا نفهميد چقدر به انتظار ماند تا اين كه چشمش به گاو درشتی افتاد كه داشت از كنار درخت می گذشت.

توكا با صدای بلند گفت: “گاو جان جلوتر بياييد. چه خوب شد كه رسيديد. گره كار من با اين قد بلند شما باز شدنی است. گوش می كنيد؟ لطف كنيد و با دندانهايتان گره در اين قفس را باز كنيد.”

اما گاو درشت اصلا چيزی نشنيد يا اگر شنيد خودش را به نشنيدن زد و همينطور كه علف سبزی را می جويد راهش را ادامه داد و رفت.

توكا فكر كرد، قد بلند داشتن فايده ای ندارد. كسی كه به ديگری كمك می كند بايد فكرش بلند باشد؛ و بعد از بس دلش گرفته بود شروع كرد به خواندن. پرنده هايی كه روی درخت جمع شده بودند با شنيدن صدای توكا آنقدر دلشان گرفت كه ديگر نتوانستند بمانند و گوش بدهند و پر كشيدند و رفتند. توكا همينطور كه داشت می خواند چشمش به مارمولك سبزی افتاد كه داشت برای آفتاب خوری می رفت.

توكا فكر كرد :”اين مارمولك با اين چالاكی كه دارد هم روی زمين راه می رود و هم از درخت ها بالا می رود، اگر دست به كار شود و به من کمک کند خیلی خوب میشود…

توكا خواندن را كنار گذاشت و باهمان صدای غمگين گفت :”مارمولك جوان… جوانی توانايی است. همه چيز از جوانی ريشه می گيرد. در جوانی بايد عادت كرد كه به هر جانداری كمك كرد.”

مارمولك سبز كه گوش تيز كرده بود گفت:” اينها درست. اما اول بگو آن بالا چكار می كنی؟ “

عروس توكا گفت: “مرا اينجا زندانی كرده اند. انداخته اند اينجا كه هميشه دم دستشان باشم و هر وقت دلشان خواست برايشان بخوانم. می گويند صدای من دل می برد. آدم ها را به ياد كوه و دريا و چه چيزهای ديگر می اندازد. گناه من صدای من است و خواندن من. اگر اين را گناه نمی دانيد به من كمك كنيد. شما بياييد بالا. من به شما می گويم چه كار كنيد. “

مارمولك سبز گفت: “من از اين حرف ها سر در نمی آورم. از بس جايی نمناك خوابيده ام سرم درد می كند. من می روم آفتاب خوری… “

و راهش را كشيد و لای سبزه ها و برگ ها از چشم توكا دور شد.

عروس توكا هنوز از فكر اين بی خيالی مارمولك سبز بيرون نيامده بود كه صدای يك جفت توكای كوهی را از شاخه های بالای درخت شنيد.

توكاها به شنيدن صدای اين همجنس خودشان راهشان را كج كرده بودند و آمده بودند روی درخت نشسته بودند. همين كه دانستند عروس توكا توی قفس است دلشان گرفت و با هم حرف زدند:

“پس عروس توكا هم به هوای آب و دانه به دام افتاده است؟”

“ما رو باش كه خيال مي كرديم از ما قهر كرده رفته به جنگل ديگه.”

عروس توكا از اين حرف زير و رو شد. خودش را محكم به ديواره قفس كوبيد و به حرف آمد. با صدايی كه مثل گريه بود گفت: “هم زبان های من. دوست های من. من چرا بايد قهر كرده باشم ؟ اگر هم قهر كنم چرا بايد به جنگل ديگری بروم؟ اما آب و دانه را كه مي گوييد راست است. به هوای آب و دانه آسوده رفتم و به اين قفس افتادم. اما از آن به بعد آب و دانه ديگر به دهان من مزه ندارد. خوشا گرسنگی در آزادی . خوشا تشنگی در كوه. “

يكی از توكاهای روی درخت گفت:”حرف های شما درست است. ولی با حرف بار به منزل نمی رسد. خودت به قفس افتاده ای. خودت هم بايد راه بيرون آمدنش را پيدا كنی. “

توكای ديگر گفت: “عروس توكا ما را ببخش. هر بلايی سر هر جاندار می آيد از بی فكری اوست. ما ديگر بايد راه بيفتيم. ما از ديگران عقب افتاده ايم . حالا بايد سر كوه ها باشيم. اگر هم پيش تو بمانيم از ما كاری ساخته نيست. خودت بايد راه خلاصت را پيدا كنی. نگاه به ميله و قفل و قلاب نبايد كرد. من خودم يك وقت در قفس بودم. ميله ها باز شدنی هستند. ببين می توانی ميله ها را باز كنی؟ اميدواريم اين دفعه تو پيش ما بيايی. “

توكاها اين را كه گفتند پر كشيدند و به طرف كوه های بلند رفتند. عروس توكا تا آنجا كه می شد از لای ميله های قفس بيرون را ديد. دور شدن توكاها را تماشا كرد و و قتی كه ديگر چيزی به چشمش نيامد از خشم چند بار سرش را به ميله های قفس كوبيد.

عروس توكا چشم هايش را بست و با خودش گفت: “از وقتی من توی اين قفس افتاده ام آفتاب چند بار در آمده است ؟ چند بار شب روز و روز شب شده است؟ من الآن بايد سر كوه ها باشم. اينجا چكار می كنم؟ چه روزگاری است. هيچ جانداری اگر می تواند يا نمی تواند به جاندار ديگر كمك نمی كند. اگر خيلی كار كنند به حال آنهايی كه گرفتارند دلسوزی مي كنند. هر جانداری به درد خودش بند است. من بايد خودم به فكر خودم باشم. “…

عروس توکا چشم هايش را كه بسته بود باز كرد. بال هايش را تكان داد. به نظرش آمد از خواب سنگينی بيدار شده. مثل اين بود كه درختها و سبزه ها و سنگ ها و همه چيز عوض شده بود. اما اين نبود. حقيقت اين بود كه او خودش عوض شده بود. صدايی كه از تمام وجودش بر می خاست در سرش می پيچيد كه :

“تكان بخور. بايد بجنبی. تو زنده هستی. تن زنده جنبش لازم دارد. چرا نتوانی؟”

تنش را راست كرد. تمام وجودش به فرمان او درآمده بود. نيروی هر جانداری كه پيش از اين انتظار كمكی از آنها داشت در خود او جمع آمده بودند و همه به او می گفتند:

“زود باش. امتحان كن”

عروس توكا اول سرش را از لای دو ميله درشت بيرون برد. برگشت. جست و جويی كرد و سراغ ميله های نازك تر رفت. باز هم سرش را بيرون برد. تا شانه هايش بيرون از قفس بود. تا به امروز اين همه زور و توانايی در خود سراغ نداشت. تمام تن او زور و توانايی بود. انگار تمام توكاها، تمام جاندار ها به ياری اش آمده بودند.

ميله ها آرام آرام كنار می رفت. رنجی كه برد برايش گوارا بود. تمام تنش می جنبيد. در گردش چشم های او هم شتابی برای رهايی حس می شد. ميله ها آرام آرام كنار می رفت. او به چشم خود می ديد كه تمام تنش را از قفس بيرون كشيده و به سوی كوه ها پرواز می كند و خود را به توكاهای ديگر می رساند.

ميله ها آرام آرام كنار رفت. وقتی صاحب قفس آمد و قفس را خالی ديد ماتش برد. بيشتر تعجب كرد كه قفل و گرهی را كه خود برآن بسته بود دست نخورده ديد. عروس توكا از بالای درخت اوجا (اوجا:درختی جنگلی) نگاه می كرد. خودش را كه خوب برای پرواز آماده كرد صدا زد:

“روز شما بخير آقای عزيز. من از شما دلتنگی ندارم. همه تقصير ها به گردن خودم است كه حرص آب و دانه چشمم را بستم و گول دام شما را خوردم. حرص آب و دانه خيلی از چشم ها را می بندد. بعد از اين سعی كنيد خودتان بخوانيد و محتاج خواندن توكا نباشيد. “

صاحب قفس گفت:”نه ..نه..بياييد پايين. آواز بخوانيد….”

اما عروس توكا بقيه حرف های او را نشنيد. از روی درخت پريد و به سمت كوه ها پرواز كرد.

📝نویسنده: نیما یوشیج

📚منبع: کتاب توکایی در قفس

امتیاز دهید