نادر شاه در حال قدم زدن در باغش بود که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت و گفت : پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!! من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم ولی او در ناز و نعمت زندگی کند و از روزگارش لذت ببرد !!!

داستان باغبان و وزیر

نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد باغبان و وزیرش به قصر بیایند …

هردو آمدند و نادر شاه گفت : در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!

هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه برگشتند و گزارش خود را اعلام نمودند …

ابتدا باغبان گفت : من آن گربه ها را دیدم سه بچه گربه زیبا زایمان کرده ….

سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد : پادشاها من به دستور شما به ظلع جنوب غربی باغ رفتم و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم ، او سه بچه به دنیا آورده که دوتای آنها نر و یکی ماده است ، حدودا یک ماهه هستند من بصورت مخفی مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آشپز هرروز اضافه غذاها را به مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها از شیر مادرشان تغذیه میکنند .

نادر شاه روبه باغبان کرد و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر .

📚منبع: basiratroz.blog.com

امتیاز دهید