انگور🍇

حکایتی از مولانا
⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️

مردی از مسجد خارج می شد. چهار گدا پیش آمدند و به سویش دست دراز کردند.
مرد خواست صدقه ای بدهد. سکه ای به آنها داد و گفت: ” این سکه را بگیرید و هر چه خودتان پسندید، بخرید”

گدای اول که فارس بود گفت: ” من می دانم چه کنیم. با این سکه انگور بخریم تا آن را راحت بین خودمان تقسیم کنیم.”
دومی که عرب بود گفت: ” نه، من عنب می خواهم، برویم عنب بخریم.”
سومی ترک بود و گفت: “دیگر ادامه ندهید. نه انگور و نه عنب، برویم اوزوم بخریم.”
گدای چهارمی یونانی بود و با هیچ یک از آن سه نفر موافق نبود. بنابراین گفت: ” ولی من فقط استافیل می خواهم.”

آنها شروع به بحث و جدل کردند که پایان نداشت.
این درحالی بود که هرکدام شان به زبان خود یک چیز می گفتند. هر چهار تای آنها یک چیز یعنی انگور می خواستند.

🔴نوجوانان عزیز:
اغلب اوقات زبان موجب بروز اخلال در ارتباط میان ما می شود. زمانی که ما به گفته های دیگران گوش ندهیم و تنها به فکر بیان حرف خود باشیم، بحث و جدل و اختلاف پیش می آید.

⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️⬆️

 

منبع:
کتاب حکایت های فلسفی

 

کانال کتاب کودک و نوجوان

ketabkoodak@

 

وب سایت “کتاب و کودک”

www.ketabokoodak.com

امتیاز دهید