ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال…
پیشی دنبال غذا بود. توی حیاط می گشت و بو می کشید که صدایی شنید. جلو رفت. یک…
خرگوش کوچولو یک هویج پیدا کرده بود دنبال یک جای خوب می گشت تا هویجش را بخورد. یک…
یک شب بسیار سرد زمستان بود. تعدادی میمون بالای درختی نشسته و به شاخه های درخت چسبیده بودند.…
فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره اهمیت ملاقات های غیرمنتظره…
یکی بود یکی نبود، دو گوسفند بودند که یکی از آن ها خیلی خیلی کوچک بود و یکی…
یکی بود یکی نبود، ماشین قرمزی بود، کوچولو و شیطون. هر چی مامانش میگفت ماشین کوچولو، اینقدر تند…
در باغچه کوچک و قشنگی، روی یک درخت چنار بلند، گنجشک های زیادی لانه داشتند. هر روز صبح…