زرافهای که گم شده بود
زرّافه صبح كه از خواب بيدار شد، ديد نه خودش هست، نه پاهای درازش، نه گردن و شكمش…
زرّافه صبح كه از خواب بيدار شد، ديد نه خودش هست، نه پاهای درازش، نه گردن و شكمش…
دو تا سنگ بودند، يكی سياه، یکی سفيد. يكی اينور رود، يكی آنور رود. سنگها دوست داشتند كنار…
مردی زارع را مدت عمر به آخر رسید، چون دریافت که شمع حیاتش در آستانه خاموشی است و…
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ .ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ.…
در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد. سپس در گوشه…
يکی بود يكی نبود، زیر گنبد کبود ، غيراز خدا هيچكس نبود. در بركه ای دو مرغابی و…
روزی روزگاری سه ماهی در دریاچهای زندگی میکردند که با هم دوست بودند. یکی از آنها قبل از…
مرد رختشویی، الاغی پیر و لاغری داشت که روزها از او کار می کشید و شب ها آزادش…