گنجشکی که می گفت چرا؟
بهار بود. گنجشکی توی لانه اش سه تا تخم گذاشته بود و روی تخم ها خوابیده بود، او…
بهار بود. گنجشکی توی لانه اش سه تا تخم گذاشته بود و روی تخم ها خوابیده بود، او…
روزی دانشمندی تصميم گرفت آزمایش جالبی انجام دهد. او آکواریومی شیشهای ساخت و با دیواری شیشهای آن را…
یکی بود يکی نبود، مورچه زحمتکشی در بیشهای زندگی می کرد. يک روز مورچه دانه سنگينی را برداشت…
سالها پیش پسر کوچک بازیگوشی عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از…
یکی از مهم ترین سوالات و دغدغه هایی که هر پدر یا مادری ممکن است در انتخاب کتاب…
چند تا بچّه توی کوچه، توپ بازی می کردند. یکی از بچه ها عینکی بود. یک دفعه توپ…
یکی بود، یکی نبود. یک کلافِ کاموا بود که فکر می کرد یک چیز کوچولو توی دلش تکان…
بزغاله تشنه اش بود. رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب…