گربههای شمع در دست
روزی شاه عباس کبیر به خدمت شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در…
روزی شاه عباس کبیر به خدمت شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در…
امروز چند تا کتاب جدید به کتابخانه آوردند تا در قفسه های مخصوص خودشان قرار دهند. اما مثل…
من یک کتاب دارم 👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖👦🏻📖 من یک کتاب دارم پر از گل و ستاره یه خونه عروسک هزار…
سیب 🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊🍎😊 سیب ، سیب ، سیب ، چه رنگی چه میوه ی قشنگی رو سیب سرخ نوشته…
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی…
یکی بود یکی نبود. در جنگلی دور دور خرگوش پیری زندگی میکرد که عمو خرگوش صداش میکردن. عمو…
یکی از شبهای تابستان بود. ماه نبود. ستاره هم نبود. هوا تاریک تاریک بود. نصف شب بود. سوسکها…
يكی بود يكی نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ی آقا كلاغه و خانم كلاغه توی دهكده…