بچه میمونِ روی لباس
میمون کوچولو خانهاش را خیلی دوست داشت. خانهی او در یک شهر بزرگ، در یک باغوحش بزرگ و…
میمون کوچولو خانهاش را خیلی دوست داشت. خانهی او در یک شهر بزرگ، در یک باغوحش بزرگ و…
ابرک ابر کوچکی بود که یک روز شروع کرد هق هق گریه کردن. باد که از آن طرف…
یكی بود یكی نبود. موش كوچولو در لانه پیش مادرش نشسته بود. مادرش داشت تندتند بافتنی می بافت.…
در دهی کوچک ، امّا بسیار زیبا و با مردمانی مهربان و دلسوز، پسرکِ چوپانی زندگی می کرد.…
جوجه کوچولو بالاخره تخم خودش را شکست و از آن بیرون آمد. مامان مرغ با خوشحالی او را…
بهار بود. گنجشکی توی لانه اش سه تا تخم گذاشته بود و روی تخم ها خوابیده بود، او…
یکی بود يکی نبود، مورچه زحمتکشی در بیشهای زندگی می کرد. يک روز مورچه دانه سنگينی را برداشت…
سالها پیش پسر کوچک بازیگوشی عاشق بازی کردن در اطراف درخت سیب بزرگی بود. او هر روز از…