گربههای شمع در دست
روزی شاه عباس کبیر به خدمت شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در…
روزی شاه عباس کبیر به خدمت شیخ بهائی رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: «در…
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی…
در زمانهای بسیار قدیم در یکی از جنگلهای بزرگ، موشی زندگی میکرد که بسیار دانا و باهوش بود.…
مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت…
روزگاری شیری در جنگلی پادشاهی میکرد. او قدرتمند بود و هر روز از طرف حیوانات هدیههایی به دستش…
خوابش نمی برد، بلند شد، خیاری از میوه خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب…
روزی در روستایی در هند مرد تاجری به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار…