یکی بود یکی نبود. گربه کوچولویی بود به اسم میوچی که دوست داشت توی آفتاب لم بدهد و دراز بکشد. یک روز میوچی کنار استخری نشسته بود و به مرغابی هایی نگاه می کرد که توی استخر می گشتند و شنا می کردند. او خیلی دلش می خواست مثل آنها توی آب برود و آب بازی کند اما از آب خوشش نمی آمد و دوست نداشت بدنش خیس شود.

داستان گربه کوچولو و مرغابی

یکی از مرغابیها شنا کنان به طرفش آمد و گفت:«آهای گربه کوچولو، اسمت چیه؟» میوچی جواب داد:« میوچی.» مرغابی گفت:« اسم منم کاکلیه. ببین روی سرم کاکل دارم؛ برای همین مامانم اسمم رو کاکلی گذاشته.» میوچی گفت:«اسم قشنگیه! منم وقتی خیلی کوچولو بودم، یواش یواش میو میو می کردم و مامانمو صدا می زدم. برای همین مامانم اسمم رو میوچی گذاشت.» کاکلی خندید و گفت:« چه بامزه! خوشحالم که باهات آشنا شدم. راستی چرا نمیایی با ما توی آب شنا کنی؟»

میوچی گفت:« نه، من از آب خوشم نمیاد. دوست ندارم بدنم خیس بشه!»کاکلی پرسید:« پس چه جوری حموم می کنی؟» میوچی گفت:« این جوری…» و شروع کرد به لیسیدن بدنش. او با زبان سرخ قشنگش تمام بدنش را لیس می زد. با این کار،موهای بدنش حسابی تمیز و براق می شدند.کاکلی با تعجب به او نگاه کرد و بعد خنده اش گرفت و با خنده گفت:«آه میوچی! پیشی کوچولوی بامزه! تو چه کارهایی بلدی! به جای توی آب پریدن و حموم کردن،می شینی و خودتو لیس می زنی. چه قدر تمیز شدی! موهای بدنت چه براق شدن!»

میوچی گفت:« آره ، ما گربه ها اینجوری خودمونو تمیز می کنیم.» در همان موقع بقیه ی مرغابی هایی که توی استخر شنا می کردند،آمدند و میوچی را تماشا کردند و به حمام کردن او خندیدند.از آن روز به بعد میوچی هر روز به کناراستخر می آمد و با کاکلی و دوستانش حرف می زد و آنها را نگاه می کرد و وقتی خسته می شد، سرش را روی دمش می گذاشت و چشم‌های سبز قشنگش را می بست و به خواب می رفت.

📚منبع: kadbanooo.net

امتیاز دهید