کوروش بزرگ (پدر ایران: قسمت هفتم)

سلام بچه‌ها
من فاطمه هستم و امروز میخوام هفتمین قسمت از داستان پدر ایران که زندگینامه کوروش بزرگ هست و از مجموعه داستان‌های پادکست هزاردستان تعریف کنم.

در قسمت قبل شنیدیم که چطور هارپاک متوجه شد پسر چوپان همون کوروش نوه آژیدهاک و وقتی او رو ملاقات کرد، از خرد و داناییش شگفت زده شد. کوروش هم وقتی فهمید پدر و مادر واقعیش و خاندانش چه کسانی هستند، با وجود مخالفت های هارپاک تصمیم گرفت به کاخ آژیدهاک برگرده.
حالا بشنوید ادامه ماجرا رو

کوروش، میترادات، سپاکو و هارپاک چند روز در راه بودند تا اینکه بالاخره به هگمتانه رسیدند. اونها به محض اینکه وارد پایتخت شدند، به کاخ رفتند. کوروش با دیدن آژیدهاک فورا سمتش رفت، اول به او تعظیم کرد و ستایش گفت و بعد با صدایی آهنگین، دلنشین و پرقدرت گفت:
ای آژیدهاک. ای جد بزرگ و گرامی. این منم، کوروش پسر ماندانا جگرگوشه تو و شاهزاده آزاده ماد. ای آژیدهاک بله من نوه تو هستم. من همون کوروشی هستم که پدربزرگم زمانی که نوزاد بودم برای من دام گذاشت و من رو به سمت مرگ فرستاد اما به خواست اهورامزدا نجات پیدا کردم چون تقدیر و سرنوشتم اینطور بوده تا روزی بر تمام جهان فرمانروایی کنم، و مردم رو به مهر و صلح و دوستی فرا بخوانم.
ای آژیدهاک، من نوه تو هستم نه دشمن تو. من پسر دختر دلبند تو هستم نه یک یاغی و شورشگر. من پاره تن تو هستم نه یک کینه توز.
من کودکی ده ساله ام و از خاندان توام. نسل تو و پادشاهی تو با وجود من ادامه پیدا میکنه. اگر من رو بکشی، خاندان ماد رو کشتی و بعد از اینکه بمیری، نام و یاد خودت و پادشاهی ماد هم از بین میره.
آژیدهاک پدربزرگ عزیزم حالا تصمیم با توست می خواهی من رو بکشی یا اجازه بدی زنده بمونم.

آژیدهاک که محو رفتار، منش و صحبت های کوروش شده بود و از همان لحظه اول مهر او بر دلش نشسته بود گفت: ای عجب از بازی های روزگار که بهترین آموزگار ماست. کوروش من هیچ گاه فکر نمی کردم که تو از کام مرگ نجات پیدا کنی کنی ، بزرگ و برومند بشی و این چنین با من صحبت کنی. حالا که این روز رو می بینم خیلی خوشحالم چون هیچ وقت دلم نمی خواست که به تو کینه ای داشته باشم و از اینکه باعث مرگ تو شده بودم همیشه رنج می بردم. تنها دلیلی که این تصمیم رو گرفتم تعبیر خواب های من از طرف خوابگزاران بود چون اونها به من گفته بودند که تو دشمن منی و روزی پادشاه میشی.

کوروش گفت: ای جد بزرگ! اونچه که مغ های خوابگزار تعبیر کردند درسته چون من قبل از اینکه به اینجا بیام شاه بودم، بر تخت پادشاهی نشسته م، تاج پادشاهی بر سر گذاشتم و دقیقا مثل تمام شاهان فرمانروایی کردم. به بعضی از افرادم بخاطر کارهای نیکو پاداش داده ام و بعضی ها رو هم مثل پسر آرتمبر بخاطر گستاخیش مجازات کردم.
تعبیر خواب تو پادشاهی من به این شکل بوده.

آژیدهاک که از دانایی و خرد و صحبت های شیرین کوروش دوباره شگفت زده شد، به این باور رسید که او اصلا شبیه نوجوان های دیگه نیست و بسیار عاقل تر از سن خودش او که حرف های کوروش کاملا منطقی می دید برای اطمینان بیشتر تصمیم گرفت این موضوع رو با مغان خوابگزار در میون بگذاره تا ببینه که نظرشون چی و اونها چه تعبیری دارند.

زمانی که مغ ها به کاخ او اومدند آژیدهاک تمام ماجرا رو برای اونها تعریف کرد و بالاخره بعد از کلی صحبت کرد متوجه شد که اونها هم بازی کودکانه کوروش و دوستانش رو تعبیر خوابش می دونند این موضوع باعث خوشحالی آژیدهاک شد اما همچنان نمی دونست این خبر رو چطور به گوش همگان برسونه که کسی متوجه اصل ماجرا نشه. کوروش دوباره گفت:
جد عزیزم تو می تونی به همه بگی که خودت من رو جایی پنهان فرستاده بودی تا بدور از درباریان بزرگ بشم و آئین مردم داری و کشور داری رو یاد بگیرم. تو خواستی که من در گمنامی رشد کنم تا دست هیچ دشمنی به من نرسه و در امنیت و آرامش باشم.

آژیدهاک برای چندمین بار از نکته بینی و هوشمندی کوروش متعجب شد و دلایل او رو بجا و کاملا درست دید. پس دستور داد این خبر رو در سرتاسر کشور پخش کنند و هفت شبانه روز در همه شهرهای ماد جشن بر پا کنند.

او دستور داد تا کاخی مجلل برای کوروش با خدمتکاران زیاد درست کنند و به اصرار کوروش خانه ای هم برای میترادات و سپاکو ساخت و میترادات را به عنوان مسئول همه چوپانان کاخ انتخاب کرد.

همه درباریان برای تبریک و تعظیم به شاهزاده ماد به کاخ اومدند در بین اونها آرتمبر و پسرش هم بودند که شرمنده و سرافکنده پیش کوروش رفتند. اونها که خیلی ترسیده بودند با دیدن کوروش فورا زانو زدند و ستایشش کردند اما برخلاف چیزی که تصور می کردند، کوروش هیچ کینه ای به دل نداشت، اونها رو بخشید و با گرمی و محبت رفتار کرد.

خبر آمدن کوروش شهر به شهر می پیچید مردم که از ظلم و ستم های آژیدهاک خسته شده بودند، با شنیدن این اتفاق شاد شدند و نور امیدی در دل هاشون نقش بست. اما بیش از همه ماندانا که ده سال در غم دوری از فرزندش پژمرده شده بود، خوشحال شد و با این خبر جونی تازه گرفت و دوباره خنده روی لب هاش نقش بست.

بچه‌های عزیزم این قسمت از داستان پدر ایران اینجا به پایان میرسه اگر دوست دارید بدونید حالا که کوروش فهمیده چه فرد مهمی، چه کارهایی انجام میده، حتما قسمت بعد رو گوش کنید. همیشه شاد و سربلند باشید تا قسمت بعدی خدانگهدار

 

نویسنده، گردآورنده و راوی: فاطمه معدنی

 

منبع: پدر ایران نوشته دکتر میرجلال‌الدین کزازی

امتیاز دهید