بزغاله تشنه اش بود. رفت كنار رودخانه تا آب بخورد. خم شد و عكس خودش را توى آب تماشا كرد. ديد كه دوتا قُلمبه‌ی كوچك روى سرش در آمده، ترسيد و گفت: « وای ! چه بلايی به سرم آمده؟ »

نگرانی بزغاله کوچولو

خيلى ناراحت شد. رفت و يك گوشه نشست و غصّه خورد. مادرش ديد كه او بازى نمی کند.علف نمی خورد. مَع مَع نمی کند. فكر كرد كه مريض شده. آمد كنارش و گفت: « بگذار ببينم تب دارى يا نه؟ »

یک دفعه، چشمش به قُلمبه هاى روى سر بزغاله افتاد، خنديد و گفت : بَه بَه، مبارك است! شاخ‌هايت هم كه دارد در می آید. بزغاله گفت : « شاخ؟! اينها شاخ است؟ پس چرا مثل شاخ هاى بابا تیز نیست؟ »

مامان بزى گفت: «صبر كن. شاخ هاى تو هم بلند و تيز می شود .» بزغاله خيلى خوشحال شد. پريد و دويد و به كنار رودخانه رفت. می خواست يك بار ديگر عكس خودش را در آب ببيند.

📝نویسنده: افسانه موسوی گرمارودی
📚منبع: وبلاگ به یاد بابا

امتیاز دهید