خرگوش کوچولو یک هویج پیدا کرده بود دنبال یک جای خوب می گشت تا هویجش را بخورد. یک سنگ گرد پیدا کرد و رفت روی آن نشست .اما طفلکی هنوز هویجش را نخورده بود که یک کله سبز از توی آن سنگ گرد به سرعت بیرون آمد و با یک صدای ترسناک گفت : هاخ. خرگوش کوچولو آنقدر ترسید  که دو متر از جایش پرید بالا. بعد شروع به دویدن کرد حالا ندو کی بدو.

داستان لاک پشت شیطون

خرگوش کوچولو که هویجش را هم جا گذاشته بود زد زیر گریه. داداش خرگوش ماجرا را که فهمید و تصمیم گرفت برود هویج داداش خرگوشی اش را بیارود. او با احتیاط به طرف سنگ گرد رفت. ولی تا خواست هویج را بردارد دوباره همان اتفاق افتاد. یک کله ی سبز با دو تا چشم کوچولو از توی سنگ گرد بیرون اومد و داداش خرگوش را هم ترساند. او هم مثل برادرش با تمام سرعت فرار کرد.

خرگوش ها گریه کنان به خانه رفتند و ماجرا را برای مامانشون تعریف کردند. مامان خرگوش با دو تا خرگوش کوچولوی خود رفت تا ببیند ماجرا چیست.

مامان خرگوشه از دور سنگ گرد را دید همه چیز را فهمید و لبخند زد. او به خرگوشها گفت آنکه سنگ نیست یک لاک پشت شیطون است که سرش را در لاکش فرو برده است و وقتی شما نزدیکش می روید یکه دفعه سرش را بیرون می آورد و شما را می ترساند.

بچه خرگوش ها وقتی ماجرا را فهمیدند جلوتر دویدند و پیش لاک پشت رفتند. لاک پشت سرش را بیرون آورد تا خرگوشها را بترساند اما خرگوشها حسابی خندیدند.

لاک پشت تا مامان خرگوشها را دید حسابی خجالت کشید و لاک پشت به مامان خرگوش گفت : من داشتم با بچه خرگوش ها بازی می کردم. و بعد همگی با هم خندیدند.

📝نویسنده: انسیه نوش آبادی
📚منبع: tebyan.net

امتیاز دهید