فسقلی عینکش را پرت کرد و گفت : از حالا عینک بی عینک ، دیگر عینک نمی خواهم. عینکه افتاد کنار ظرف آشغال، زد زیر گریه. سطل آشغال پرسید : چرا گریه می کنی ؟ عینک با گریه گفت : چون صاحبم مرا دور انداخته.

داستان عینک

سطل آشغال گفت : چه خوب پس بفرما توی شکم من. و درش را باز کرد.

عینکه داد زد : وای چه بوی بدی!

بعد هم با خودش فکری کرد و گفت : چرا قاطی آشغال ها بشوم؟ من که هنوز سالمم . شیشه ام نشکسته ، دسته ام کج نشده.فقط فسقلی مرا نمی خواهد. خوب نخواهد. من هم از این جا می روم.

شب شد . فسقلی خواست مشقش را بنویسد. او همه جا را دنبال عینکش گشت. اما آن را پیدا نکرد. حالا اگر گفتی عینکه کجا بود؟ او خوش حال و سر حال این طرف و آن طرف می گشت.دیگر هم نمی خواست پیش فسقلی برگردد. بیچاره فسقلی!

📝نویسنده: شراره وظیفه شناس
📚منبع: beyadebaba.blogfa.com

4/5 - (17 امتیاز)