ابرک 🌧 ابر کوچکی بود که یک روز شروع کرد هق هق گریه کردن. باد که از آن طرف ها می گذشت، صدای گریه ابر را شنید دست نوازش به سر ابرک کشید و گفت «چیزی شده ؟ چرا گریه می کنی ابر کوچک ؟» اما ابرک به جای جواب دادن، بیشتر گریه کرد. باد با خودش گفت: « این ابرها همیشه این طوری اند. عجیب و غریب و مدام در حال گریه» اینو گفت و رفت.

داستان ابرک چرا گریه میکرد

خورشید نورش را روی تن سپید ابرک انداخت و گفت «ابر کوچولو، چرا گریه می کنی؟» ابر که تازه از نور خورشید گرم شده بود، یادش رفت جواب سوالش را بدهد. خورشید هم با خودش گفت: «شاید چون ابر کوچکی است، خجالت می کشد که حرف بزند. بهتر است کمی آن طرف تر بروم تا راحت باشد» و رفت.

پرنده ها، بالای سر ابر نشستند و برایش کمی ترانه خواندند دل ابرک شاد شد، اما ناگهان یکی از پرنده ها گفت: «بچه ها، خیلی دیر شده باید به لانه برویم، زود باشید که دیر شده» و همگی بال زدند و رفتند.

ابرک دوباره دلش گرفت و بغض کرد. ابر بزرگی آرام آرام به سمت او می آمد. ابر نگاهش که به کوچکی خودش و بزرگی ابر افتاد، قطره اشکی از چشمانش جدا شد. ابر بزرگ نزدیک او رسید، او را در آغوش گرفت و گفت: « سلام ابرک، چرا این قدر ناراحتی؟ به من بگو، هر چه باشد ابرها زبان هم را بهتر می فهمند.»

ابرک گفت: «تو هم زمانی اندازه من بودی؟» ابر بزرگ مهربان گفت: «بله، درست هم قد تو بودم.» ابرک گفت: « و یک روز مادرت بهت گفت باید باریدن را یاد بگیری؟»

ابر بزرگ خندید و گفت: «بله.» گفت: «حالا فهمیدم مادرت گفته باید باریدن را یاد بگیری و تو فکری می کنی بلد نیستی؟» دستی به صورت نمناک ابر کوچک کشید و ادامه داد. «اما همین اشک ها، تمرین بارش است.» ابر کوچک با تعجب پرسید: راست می گویی؟

ابر بزرگ گفت: « آن روز من هم مثل تو ناراحت بودم و ریز ریز گریه می کردم. ابر بزرگی به من همین را گفت. گفت این جمله ها را از ابر بزرگ دیگری یاد گرفته.» و بعد مکثی کرد و گفت: حالا برو خانه و به مادرت بگو امروز باریدن را یاد گرفتی، ابر کوچک این بار از ته دل خندید.

📚منبع: tebyan.net

امتیاز دهید