یکی بود یکی نبود تو یه جنگل سرسبز و بزرگ یه سنجاب زبر و زرنگ بود که تو…
یکی بود، یکی نبود. جوجه کوچولویی بود که مرغدانی زندگی می کرد. یک روز جوجه کوچولو با خودش…
همه جا ساکت و آرام بود. همه خواب بودند؛ فقط جغد جوان بیدار بود. او مثل همیشه، وقتی…
باغبان بذرهای گندم را در زمین کاشت. زمین را آبیاری کرد .آب به دانه های گندم در دل…
یکی بود یکی نبود. در چمنزاری بره کوچولویی با خانواده اش زندگی میکرد و چون خیلی بعبع میکرد،…
یک روز صبح موشی کوچولو از مادرش پرسید: مادر کی از همه قویتره؟ مادرش خندید و گفت: هر…
سنجاب کوچولو هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بتواند به تنهایی از لانه خارج شود. اما خواهر بزرگترش…
امروز چند تا کتاب جدید به کتابخانه آوردند تا در قفسه های مخصوص خودشان قرار دهند. اما مثل…