بره کوچولو
یکی بود یکی نبود. در چمنزاری بره کوچولویی با خانواده اش زندگی میکرد و چون خیلی بعبع میکرد،…
یکی بود یکی نبود. در چمنزاری بره کوچولویی با خانواده اش زندگی میکرد و چون خیلی بعبع میکرد،…
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و…
یک روز صبح موشی کوچولو از مادرش پرسید: مادر کی از همه قویتره؟ مادرش خندید و گفت: هر…
سنجاب کوچولو هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که بتواند به تنهایی از لانه خارج شود. اما خواهر بزرگترش…
امروز چند تا کتاب جدید به کتابخانه آوردند تا در قفسه های مخصوص خودشان قرار دهند. اما مثل…
در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی…
یکی بود یکی نبود. در جنگلی دور دور خرگوش پیری زندگی میکرد که عمو خرگوش صداش میکردن. عمو…
یکی از شبهای تابستان بود. ماه نبود. ستاره هم نبود. هوا تاریک تاریک بود. نصف شب بود. سوسکها…