قصه دو تا سنگ
دو تا سنگ بودند، يكی سياه، یکی سفيد. يكی اينور رود، يكی آنور رود. سنگها دوست داشتند كنار…
دو تا سنگ بودند، يكی سياه، یکی سفيد. يكی اينور رود، يكی آنور رود. سنگها دوست داشتند كنار…
مردی زارع را مدت عمر به آخر رسید، چون دریافت که شمع حیاتش در آستانه خاموشی است و…
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ .ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﻓﺖ.…
در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد. سپس در گوشه…
يکی بود يكی نبود، زیر گنبد کبود ، غيراز خدا هيچكس نبود. در بركه ای دو مرغابی و…
روزی روزگاری سه ماهی در دریاچهای زندگی میکردند که با هم دوست بودند. یکی از آنها قبل از…
از آخرهای زمستان به اين طرف عروس توكا در قفس بود. قفس از چوب بود و ميله های…
آن سال زمستان، زمستان سختی بود: درخت ها را سرما زده بود. سبزیشان رفته بود. مثل شاخ بز،…