صدای درون مه
صبحی خاکستری بود. مه همهجا را گرفته بود؛ خیابان، درختها، حتی پنجرهی اتاق «آروین». او ایستاده بود جلوی…
صبحی خاکستری بود. مه همهجا را گرفته بود؛ خیابان، درختها، حتی پنجرهی اتاق «آروین». او ایستاده بود جلوی…
یک روز صبح آفتابی، پروانهی کوچولو بالهای رنگیاش را باز کرد. باغ پر از گلهای خوشبو بود و…
در سرزمین برفی، میمی، دی دی و لی لی سه پنگوئن کوچولو، با خانواده پنگوئنها زندگی میکردند. سه…
یکی بود یکی نبود ، در یک روستای سرسبز ، مردی زندگی می کرد که خروس کوچکی داشت…
یکی بود یکی نبود در یک جنگل سرسبز و زیبا حیوانات به خوبی با یکدیگر زندگی میکردند در…
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال…
پیشی دنبال غذا بود. توی حیاط می گشت و بو می کشید که صدایی شنید. جلو رفت. یک…
خرگوش کوچولو یک هویج پیدا کرده بود دنبال یک جای خوب می گشت تا هویجش را بخورد. یک…